تبليغاتX
چرا به نبودن من رضایت دادی ؟چرا ؟؟؟
تو را به دست خدای گلهای شقایق میسپارم

بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاک
شاخه‌هاي شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌هاي نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي‌پوشي بکام
باده رنگين نمي‌بيني به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که مي‌بايد تهي است؛

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ ...

                                                                         فریدون مشیری

 

                             




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 21:11 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

فقط فرض كن!

فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را
از سر نويس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم
!
به پرسش و پروانه پشت كردم

و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،

حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما،
صداي آواز هاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت،

با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل ِ در به در!
با بي قراري ٍ ابرهاي باراني
...
باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم،

خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست
!
همنشين ِ نفسهاي من شده اي! مهدی
!
با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي!●

                                      

 

 


                                 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:24 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

اين بار برای تــــــــــــــــــــو می نويسم.بدون واسطه و تنها برای خودت.

تويی که در اين روزهای رنگ به رنگ گاه زيبا و گاه ناخوشايند٬يگانه حامی هميشگی منی!

هرگاه برای رفتنی نامعلوم راهی سفر شدم٬فانوس تو چراغ راهم شد و آنکه ناخوانده با من بود٬همواره تــــــــو بودی!

آنروز که گفتنی ها همه را آزرد٬تو بودی که از من نرنجيدی و مرا خواندی!هيچ کس مرا نديد٬ اما تو ديدی با تمام آنچه بودم!

آن هنگام که ديدگانم در اطرافم کسی را نديد٬تو بودی که بودی.و کسی با من نماند و تــــــــو ماندی!

وقتی چيزی نداشتم تو خود ٬همه چيز را به من دادی و جانشين تمام نداشته هايم شدی و در سراشيب تند راه قوای رفتنم شدی!

اما من چرا وقتی به مقصد جاده ها و سراشيبی هايم می رسم گاه تو را از ياد می برم؟!!!

نه اينکه فراموشت کنم اما چرا آنگونه که بايدت به يادت نمی آورم؟!!!و اين طعم تلخ کاهلی در اعماق جانم می ماند تا روزی که دوباره به سد جاده های مهيب رسم.آن روز باز نقش تو٬ نخستين مآوای قلبم خواهد بود.اما ياد تو هرچه عمیق تر می شود٬بر شرم وجودم بيشترتازيانه ميزند و چه شرمندگی سخت تر از اينکه در روز بارانی در لذت زيبايی باران غرق شوی٬و چون خشکسالی رسيد٬خالق باران را ياد کنی!!!

آری خوب می دانم گرچه می دانم هر آنچه دارم و دانم از توست اما تو را هرگز آنگونه که در حيطه ی شايستگی توست٬يارای ستايش نداشته ام!

اينک منم بنده ی کوچکت که باز با وجود تمام غفلت ها و خجول بودنها در محضرت٬

ميخواهد تو بخوانی اش

دستش را بگيری که راه بس بی منتهاست

و چون هميشه حامی اش باشی که بی تو بی مدعاست

 

خدایا دیگه خسته شدم ار همه چیز ....




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:33 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

توقع زيادي بود؟

منتظر نباش كه شبي بشنوي،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام!
كه روسري تو را،

در آن جامه دان ِ قديمي جا گذاشته ام!
يا در آسمان،

به ستاره ي ديگري سلام كرده ام!
توقعي از تو ندارم
!
اگر دوست نداري،

در همان دامنه دور ِ دريا بمان!
هر جور تو راحتي! بي بي باران
!
همين سوسوي تو

از آنسوي پرده دوري،
براي روشن كردن ِ اتاق تنهائيم كافي ست!
من كه اينجا كاري نمي كنم
!
فقط, گهكاه

گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت مي كنم!
همين
!                                                                            
اين كار هم كه نور نمي خواهد
!


مي دانم كه مثل ِ هميشه،

به اين حرفهاي من مي خندي!
با چالهاي مهربان ِ گونه ات
...
حالا، هنوز هم

وقتي به آن روزيهاي زلالمان نزديك مي شوم،
باران مي آيد!
صداي باران را مي شنوي؟

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 20:44 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

خدايا بهش بگو كه خيلي دلم واسش تنگ شده ...

عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ولي من هيچ وقت نفهميدم عشق من چه جوري شروع شد ....چه جوري رشد كرد و چه جوري تموم شد( البته براي تو).....اما اينو خوب مي دونم كه شروع و پايانش و رشدش تو قلبم گريه هاي هر شبم بود.

گريه هايي كه هنوزم ادامه داره ...اي كاش يه بار منو تو خوابت ميديدي ....اي كاش يه شب مي يومدم تو خوابتو بهت مي گفتم هنوزم چشام از عشق تو اشكيه .....خدايا پس من چي كار كنم ؟؟؟چه جوري بهش بگم كه داغون شدم ؟؟چي كار كنم كه بفهمه حتي يه لحظه هم از ذهنم بيرون نمي ره .....خدايا بهش بگو هنوز صداش تو گوشمه ....بهش بگو من هنوزم وقتي كه به بهانه ي ديدنش پامو از خونه بيرون ميذارم بي اختيار

تپش قلبم تند ميشه ،دستام ميلرزه ،تموم وجودم يخ ميزنه ، خدايا پس كي مي خواد اينا رو بفهمه .....كي مي خواد بفهمه كه كه دلم واسش يه ذره شده،

خدايا دلم خيلي واسش تنگ شده خيلي ،ولي افسوس كه مي دونم ديگه فراموشم كرده ...مي دونم كه حالا ديگه نمي خواد حتي لحظه اي به من فكر كنه ....خدايا خودت ديدي

من با چه اميدي بعد از مدتها بهش تلفن زدم ولي يه جوري باهام حرف زد كه انگار يه سطل آب يخ روي تموم وجودم ريختن ،يادم نميره اون روز با چه عشقي تلفن زدم و اون چقدر سرد با من بر خورد كرد يه جوري كه انگار تموم اين چهار سال رو فراموش كرده بود .....خدايا ديگه خسته شدم از همه چي ،از اين دنيا ،از اين همه آماي

دروغگو ،...................:::خدايا يه شب منو ببر تو خوابش تا توي خوابش بهش بگم من هنوزم گريه ميكنم ..هنوزم دل تنگشم ..كاش حرفامو مي فهميدي..

نويسنده {دختري تنها تر از تنهايي}

  




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 22:35 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

بمان برايم اي تنها اميد بودن من ...

چقدر زود گذشتند روزهايي كه فكر ميكردم ديگه تنهايي هام تموم شده، چه احساس شيريني بود وقتي كه دلتنگت ميشدم ،چه لحظه هايي قشنگي بود

وقتي كه براي ديدنت لحظه شماري ميكردم ،چقدر انتظار آمدنت شيرين بود....چه ساده و بي صدا منو با غرورت شكستي ...رفتي ..رفتي تا با دل و قلب

يكي ديگه بازي كني ،رفتي تا هر روز همون حرفاي عاشقونه اي كه تو گوش من زمزمه ميكردي براي ليلا ي ديگري نجوا كني ،پس تكليف اين قلب پر از غم

من چي ميشه ،اي كاش حداقل بهم ميگفتي وقتي دوباره دلتنگت شد چي بهش بگم تا آرومش كنم ،اي كاش ميگفتي وقتي كه براي شنيدن صدات بي قرار

شد چي جوري بهش بگم كه همه چيز تموم شده و تنها موندي ،آخه چه جوري دلت اومد با احساس من بازي كني،بگو تو عشقمون چي كم گذاشتم كه ازم

بريدي؟بگو دلت رو به دل كي گره زده بودي كه دل من رو زيز پاهات له كردي؟؟چرا يكم به من و تموم زخمايي كه رو دلم گذاشتي فكر نكردي ؟؟زخمايي كه هيچي نمي تونه اونا رو درمون كنه ...زخمايي كه حالا تنها يادگاريه كه از تو برام مونده ....زخمايي كه هر روز كه از روز جداييمون ميگذره بدتر ميشه .....من هيچي

نمي تونم بگم ...نمي تونم تو رو كه يه عمري تنها مرحم دلم بودي رو نفرنن كنم آخه من ميگم عشقي كه آخرش بخواد جاشو با نفرت عوض كنه ديگه عشق نيست ،تو هميشه تو قلبم و خاطم مي موني با اينكه مي دونم حالا ديگه از من هيچي تو خاطرت نيست ....تو را به دست خداي گلهاي شقايق ميسپارم ....

نويسنده {دختري تنها تر از تنهايي}

             




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 14:7 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

 

دل من دل كه نبود پروانه بود که تو پیله ی تنم نموند و رفت...

مي دونم كه ديگه منتظر شنيدن صدام نيستي ..مي دونم كه ديگه فراموشم كردي ......مي دونم حالا ديگه قلبت براي يكي ديگه ميتپه.....مي دونم هيچ وقت دوسم نداشتي ......

تو فقط فكر ميكردي كه دوستم داري اما ....اما من ساده فكر ميكردم اگه من يه روز نباشم اگه يه روز صدامو نشنوي حتي نمي توني نفس بكشي .....چرا اينقدر ساده بودم ؟؟؟ولي حالا ست كه فهميدم تا من بودم نمي تونستي نفس بكشي ......باشه راحتت ميزارم ....حالا نفس بكش ....

من صادقانه به تو دل بستم ولي تو بي رحمانه دل من رو شكستي ......به تو گفته بودم كه

دل من پر از غمه ....من به تو گفتم كه يه بار تو زندگيم شكست عشقي خوردم پس چرا ؟؟چرا دوباره منو شكستي ؟چرا باخودت فكر نكردي كه اگه بامن اين كارو كني ديگه هيچي ازم نمي مونه ؟؟؟؟نمي دونم من با اين دل كه حالا فقط ازش يه اسم مونده مي تونم به بودن ادامه بدم يا نه ؟؟؟؟ديگه نمي خوام يه بار ديگه زير آوار غرور يكي ديگه از دستش بدم ...دلم بهت قول ميدم ديگه دودستي به هر كي كه از راه رسيد تقديمت نكنم ؟؟؟؟مي خوام فقط مال خودم باشي ......بهت قول ميدم كه ديگه نذارم غم و غصه ها واست يه زخم تازه بشن

نويسنده {دختري تنها تر از تنهايي}

                       I Love You:: NiceKarachi.com




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 14:52 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

ديگه فرصتي نمونده شب عشقمون چه كوتاست كي ميدونه بعد اين شب چه غمي منتظر ماست

غرق تاريكي منم من تو بمون با روشنايي من اگه كابوس دردم تو بشو خواب طلايي

شب تنهامو سفر كن روي بال ابراي خيس صبح فردا تنها موندي اسممو رو ابرا بنويس

ديگه فرصتي نمونده بذار اين قصه بميره شمع چشماتو خاموش كن تا شب من جون بگيره

من ميرم تا تو بموني جاي من تو روزگارم زنده بودن اشتباهه

 ديگه فرصتي ندارم 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:40 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

               



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:5 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..

      

ديگه كم آوردم ...ديگه نمي تونم ادامه بدم دلم مرده ،دستام خيلي وقته كه ديگه رمق نداره ،همه چي برايم انگار رنگ بي رنگي گرفته ،هيچي برام زيبا نيست ....هيچ كسي نمي تونه دوباره خنده رو به لباي من برگردونه

خيلي ماهر بودي همه چيزمو ازم گرفتي حتي حس بودن رو ،اي كاش ميدونستم دل در گرو چه مهري داشتي كه من رو از خودت جدا كردي ،اي كاش ميدونستم هنگام ديدن چه كسي نفست تو سينه ت حبس ميشه

اي كاش ميدونستم براي ديدن چه كسي لحظه شماري ميكني ،نمي دانم آسمان چشمهايت از نديدن چه كسي غروب ميكن،نمي دانم دستان مهربانت گرماي چه دستي را

حس ميكند ،نمي دونم چرا هيچ وقت نتونستم توي چشات نگاه كنم و حرفهاي دلم رو با چشمان هميشه غمگينم برايت بگويم ،شايد چشمان تو هيچ وقت اين فرصت را به من نداد ،روزي را كه اين قلب كوچكم كه تنها بهانه ي تپيدنش بودي

زير پاهاي غرورت له كردي و با لبخند از من دور شدي هيچ وقت از ياد نمي برم ،چه احساس بدي بود وقتي كه فهميدم برايت هيچ و پوچ بودم .....من به همه چيز رضايت دادم به نبودن تو و قلب شكسته ي خودم راضي شدم

تو را به دست خداي گلهاي شقايق ميسپارم به اميد خوشبختي هميشگي براي تو اي گل سنگم ....

نويسنده {دختري تنها تر از تنهايي}

   

                

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 14:24 توسط ..:: گلبرگ زخمی شقایق ::..